شهر زادگاه من، خوی، هزار لقب دارد که به نظر من هیچکدام برازندهاش نیست. هیچکدام را هم الان حوصله ندارم که برایتان لیست کنم و دلیل بیاورم چرا؟ فعلا از من بشنوید، اگر دست من بود لقب خوی را میگذاشتم پایتخت آفتابگردان دنیا! بچه که بودم گل آفتابگردان برای من همان تخمه بود و معنی دیگری نداشت. فاصله بین خانهمان در خوی تا باغ هلو و سیبمان در سلماس پر بود از دشتهای زرد و سیاه و سبز آفتاب گردان. تا چشم کار میکرد وسوسه بود برای نگه داشتن ماشین و پیاده شدن برای چیدن یکی، نه برای محو شدن در تماشای زیبایی و تفکر در حکمت وجود همچو گلی، که برای شکستن تخمههای خام و ترد و خوشمزهای که همیشه در نبرد برای عزت نفس و خویشتن داری، بر من غلبه میکردند! ما هر روز عصر با یک دامن پر از گلهای آفتابگردان برميگشتیم خانه و تا جای نفس بود تخمه تازه می شکستیم.۰

اینهمه روایت منظوم و منثور و مُصَوَّری که در تعریف از نظم و زیبایی کندوی عسل موجود است به نظر من باید از اول، و اینبار در باره پیچیدگی و زیبایی و نظم تخمههای آفتابگردان نوشته شوند. انگار کندوی عسل را گرفتهباشی و با آرامشی که فقط در خواب یک نوزاد یک روزه پیدا میشود پیچاندهباشی در جهتی که خورشید به دور افق میگردد. یادم است همیشه کمی دستم از خجالت میلرزید وقتی با انگشت شست، تخمههایی را که چنین منظم و با چنین چینش زیبایی کنار هم نشستهاند از جایشان در میآوردم برای شکستن و خوردنشان. بگذریم، اصلا صحبتم راجع به این نبود. داشتم میگفتم شهری با زیبایی و منظرههای خوی اصولا باید جایی در جنوب فرانسه میبود، جایی که ونگوک میتوانست برای پیداکردن هزار طیف متفاوت از رنگ زرد، آتلیهآش را جایی بین روستای وشله و موسیقلیخان بزند و تا دلش میخواهد آفتاب گردان بکشد. من مطمئنم در ذهن خدا زمانی جرقهای بین تابلوهای ونگوک، شهرستان خوی و گل آفتابگردان خورده است. فقط مانند همه کارهای دیگر خدا، آتلیه ونگوک بجای خوی از جنوب فرانسه سر در آورده است. شاید هم همین باعث جنونش شده باشد؟ فقط خدا میداند۰۰۰
از اینهم بگذریم، چون این هم آنچیزی نیست که میخواستم بگویم. راستش من از دیدن این تابلوی ونگوک بطرز نامحسوسی عصبی میشوم. امروز داشتم ف میکردم چرا؟ انگار مدتهاست که تعبیر من از گل آفتابگردان عوض شده و از تخمه فاصله گرفته!۰
میگویند برای ونگوک آفتابگردان نماد قدرشناسی بوده. من میگویم مگر آدم شاخهای را که نماد قدردانی است میبُرد و داخل واز میگذارد تا نقشش را بکشد؟ به نظر من آفتابگردان نماد پیچشی است که فقط در تجربه عشق پیدا میشود! هر چیزی از رابطه بین آفتاب و آفتابگردان را که نگاه کنید عاشقانه است. این تعقیب نرم آفتاب در افق نیست، که عشقبازی آرام و بی تکلف گلی است با نماد زایش. از طلوع تا غروب، آفتاب و آفتابگردان در یک اورجی به وسعت دشتهای پهناور آفتابگردان، علیرغم همه آدمها و سارها و حشرات مزاحم، در هم میآمیزند و دور هم میچرخند و میچرخند و میچرخند، و با بوسهای به گرمی ظهرهای تابستان با هم یکی میشوند، چشم در چشم و بی مهابا! سایه، یک تقلید ناشیانه است از رقص آفتاب و آفتابگردان۰
تا بحال به این فکر کردهاید چرا تصویری که ما آدمها، همه جای دنیا از آفتاب در ذهن داریم اینهمه به آفتابگردان شبیه است؟ آن گوی زرد آتش در آسمان که شکل ندارد!؟ عشق آفتاب و آفتاب گردان چیزی شبیه داستان نارسیس است که عاشق بازتاب تصویر خودش در آب شده بود! من میگویم خورشید همچون آینهای، دورِ معشوق میچرخد و با انعکاس تصویر صورتش کاری ميکند که آفتابگردان عاشقش بشود و عاشقش بماند! صورت آفتابگردان مانند پژواکی است که بین آفتاب و آفتاب گردان رد و بدل میشود و عشق تولید میکند! ۰
برای همین من از این نقاشی ونگوک خوشم نمیآید. جای هیچ آفتابگردانی بدون آفتاب و داخل واز نیست! گاهی دلم میخواهد یک ماژيک زرد و نارنجی بردارم و یک خورشید گوشه این نقاشی بکشم، برای دل این شاخههای سرگردان و وحشت زده که هر کدام به یک طرف چرخیدهاند… آخر زندگی آفتابگردان بدون آفتابی که هر روز از مسیر زندگیش عبور کند چه معنی دارد؟
هر گل دیگری را که بِبُری و داخل واز بگذاری، جای بریده ساقهاش درد میکند. آفتابگردان ولی جای بوسههای آفتابش۰
پارسا میرحاجی @pmirhaji
چهار فروردین ۱۴۰۰ #خوی

Leave a comment