شاید خیلی‌ها اینجا ندانند ولی فامیل من یک پسوند بلند و بالا هم دارد. نام فامیل من در اصل میرحاجی مغانجوقی است. مغانجوق ده کوچکی بود در ۵ کیلومتری شهر سلماس (شاهپور سابق) که خانواده پدری من از آنجا می‌آیند. من تمام تابستانهای دوران کودکیم را در مغانجوق و با پسرعمو‌ها و دختر‌عموهایم از ۵ عمو گذرانده‌ام… یک میلون خاطره از دهی دارم که وقتی من چهارسالم بود برق نداشت و مردمش توی کرسی هایی که روی تنورشان میگذاشتند شب‌های زمستان‌ را گرم میکردند و وقتی من دانشگاه قبول شدم نانوایی مکانیزه داشت و خانه‌هایش انگار در رصد کهشکشان‌ها برای دریافت پیغام از همسایه‌های غیرزمینی‌ با هم مسابقه گذاشته‌ بودند… بگذریم… در بینابین این دو سر طیف، زمانی را یادم می‌آید که زمستانها ملت سرمازده و بیکار جمع میشدند در تنها قهوه‌خانه ده با یک پنجره بزرگ آبی رنگِ چوبی، که از یک طرف به باغچه خانه پشتی باز می‌شد و از طرف دیگر به خیابان، و از اول صبح تا نیمه‌های شب چای میخوردند و سیگار میکشیدند و چپق و قلیان و گاهی هم تریاک در گوشه‌ای و یا شیره تریاک را در نعلبکی چایشان حل میکردند و حرف میزدند و حرف میزدند و دود میکردند و میخندیدند و گپ میزدند و چای میخوردند و شیره میکشیدند و حرف میزدند و با همهمه و گپ و گفتگو و تخته و چای و شیره و قلیان و چپق و مشاعره و نقالی و شاهنامه خوانی و چای و قلیان و سیگار و متلک و شوخیهایی که تنها وقتی تکرار میشوند خنده دارند روحشان را گرم نگه میداشتند… از پنجره گرد و خاک و دود گرفته‌اش که نگاه میکردی، رقص غریب هزار دود جورواجور را میدیدی که لابلایش پر شده است از آدم. جمع غریبی که انگار برای عبور از زمستان داخل یک زیردریایی عجیب نشسته‌اند، با پنجره‌ای بزرگ روبه سرما و یخ و بورانی که همه جا را گرفته است.

اینجا هم من را یاد همان قهوه‌خانه مغانجوق می‌اندازد… یک زیردریایی عجیب است برای عبور از همه چیزهایی که بیرون از اینجا در حال خوردن سیاره مان و بلعیدن هوای پاک و خط خطی کردن دفترچه‌های آرزوهایمان. اینجا از آنها در امانیم، و پر است از همه چیزهایی که روحمان را گرم نگاه میدارد، تا بهار کی برسد… سکانش را هم دادیم دست پر حرف و پرچانه‌ترین‌های اینجا و هرکس که لابلای دود و دم و هیاهوی اینجا بتواند خیال بهار و کشتزار و درازکشیدن زیر آسمان پرستاره را قاب کند و به دیوار اینجا بیاویزد.

منهم شده‌ام قهوه‌چی اینجا که مواظبم کسی چایی بی قند پهلو نخورد…

پارسا میرحاجی

دسامبر ۲۰۲۰

Leave a comment