
آیا هیچوقت شده یک گره موذی و ناجور را فحش داده باشید که به هیچ صراطی مستقیم نیست و خودش را چنان کور کرده است که به دست احد الناسی باز نمیشود؟ فکر میکنید در دل آن گره چه میگذرد؟
یا بند کفشتان را که نگاه میکنید، آیا متوجه بیحوصلگی و بیمیلیش هستید که از یکنواختی و یکشکلی گرههایش دیگر تاب خودش را هم نمیآورد و خودبخود باز میشود، به امید این که شاید بار دیگر گرهی از نوع دیگر بخورد؟ هیچ میدانید که چکمههایتان ممکن است عاشق کفشهایتان باشند، بخاطر طنازی بندهایی که شلخته و بیخیال از یک طرف آویزان میشوند و با اشارهای از هم باز میشوند؟ آیا متوجهید آن طنابی را که دستتان گرفتهاید، با چه صبر و با چه اضطرابی باید منتظرتان مانده باشد که بالاخره کی گرهش خواهید زد؟ آخر سرنوشت طناب را گرهی که میخورد مشخص میکند… شاید شانس بیاورد و به آن طناب صورتی باریک و ظریفی که سه ماه است کنارش نشسته است گره بخورد؟ نه! آن گره رومانتیک به کار این طناب نمیآید، خدا کند گرهش ملوانی باشد، یک گره محکم و قابل اعتماد… شاید هم همینطور که هست را بیشتر دوست دارد و نمیخواهد گرهی بخورد که دیگران میخواهند؟ آیا تا به حال به امید و انتظار و اضطرابی که بین طنابها و گرههایشان در جریان است فکر کردهاید؟ دقت کردهاید چقدر شبیه ما انسانها هستند؟
من اصلا فکر نمیکنم احساسات پیچیده و روابط پیچیدهتر مختص ما انسانهاست. به نظر من اگر کمی سرمان را از لاک خودمان بیرون بیاوریم و دقت کنیم، خودمان را در دنیایی از کشمکشهای کوچک و بزرگ پیرامونمان پیدا خواهیم کرد پر از پرسشهای بیجواب، پارادوکسها و تناقضاتی که برای ما انسانها آشنا هستند و روزمره. به نظر من قانونی که دنیا را میچرخاند، بین یک گلوله طناب و ما انسانها تفاوتی قایل نیست و به یکسان به زندگی و درک ما از پیرامونمان رنگ و شکل میدهد، و اگر ما خوب پیرامونمان را نگاه کنیم، چه بسا درسهایی که از سرنوشت یک کلاف نخواهیم گرفت! حتی شاید همدیگر را بهتر بفهمیم۰
کلافها را در نظر بگیرید، با آن ظاهر پف کرده، نرم، آراسته و منظمشان. کلافی که خودش را یک بافتنی زیبا حساب میکند. کلاف مغروری که از گلوله طناب متنفر است، چون میداند این سرنوشت محتوم کلافهای ناتمام است… آیا میتوانید شکنجه و اضطراب لحظه به لحظه این کلاف را هنگام بافته شدن احساس کنید که نمیداند کدام گره آخرین است و آیا بافتنی به آخرش خواهد رسید؟ آیا بیقراری گلولههای طناب را برای باز شدن و دوباره در جایی و به جایی گره خوردن را میفهیمد؟ آخر او روزی کلاف بود! و این دغدغهای است که باعث میشود طناب و کلاف چشم دیدن هم را نداشته باشند. مثل چشم در چشمی یک زندانی و زندانبان. هر دو خیال آن دیگری را از چشمهایشان میخوانند. کلاف از تصور طناب میترسد چون میداند شروع طناب پایان کلاف است… سر طناب را که بکشی به ته کلاف میرسد… طنابها هم از قر و پز و فاصلهای که کلافها میگیرند بیزارند و با اینهمه، یک طناب مغرور و فخر فروش دلش میخواهد کلاف باشد: پر کبکبه و منظم و پف کرده. که شاید روزی با احترام و با ملایمت و ظرافت مراعاتش کنند. تضاد بین طناب و کلاف اینجا کاملا طبیعی است. حتی آدمها هم همینطورند! من آدمهای زیادی را میشناسم که تمام زندگیشان را صرف ثروتمند شدن کردهاند، ولی چشم دیدن آدمهای ثروتمند را ندارند. ثروتمندان زیادی را هم میشناسم که از دیدن آدم فقیر منزجرند، چون در آینه که نگاه میکنند، خود فقیرشان را میبینند و از تصور آیندهای که در آن ثروتمند نیستند وحشت میکنند. خودتان حدیث مفصل بخوانید از این مجمل۰
برای همین من قلم کاریکلماتوریم را دست گرفتهام و به کنکاش ارتباط بین طنابها و گرهها رفتهام و کشمکشی که درون کلافها یافت میشود، به دنبال درس عبرتی برای درک دنیای پیرامون خودم۰
.شما هم بعد از این، بند کفشهایتان را هر از گاهی یک جور متفاوت گره بزنید، تا دلی را شاد کرده باشید و به زندگی دیگران معنی دیگری بدهید
پارسا میرحاجی، اسفند ۱۳۹۹
Instagram: @pmirhaji
telegram: https://t.me/pmirhaji
Leave a comment