Girl with a Pearl Earring, oil painting on canvas (c. 1665) 

هر دویمان تشنه بودیم. طلا گرسنه هم بود و داشت کلافه میشد. لابلای هزار موضوع کودکانه‌ای که از صبح برایم تعریف کرده بود، مرتب یادآوری میکرد که تشنه است. هوای تاکسی گرم بود و خفه و پنجره را که باز کردیم بوی بنزین نیم سوزی که همراه هوای خنک پاییزی با عجله وارد تاکسی ميشد به بلاتکلیفی من اضافه کرد. دیگر جای ماندن نبود. همانجا از تاکسی پیاده شدیم. سر میرداماد رسیده بودیم و تا خانه راهی نمانده بود، ولی هردویمان تشنه بودیم و طلا گرسنه هم بود و من بلاتکلیف، دنبال کشتن وقت بودم تا ظهر که پریسا برگردد. دست طلا را گرفتم و به جای جواب دادن به سئوالی که موقع پیاده شدن از من پرسیده بود، در حین جستجوی راهی که به کافی‌شاپ طبقه پایین اسکان منتهی میشد، پیشنهاد دادم برویم میلک شیک بخوریم! یک موضوع دیگر به موضوعات مورد علاقه طلا برای تبادل نظر اضافه شد و من هم خوشحال بودم که حداقل برای نیم ساعت آینده تکلیف هر دویمان مشخص است۰

وارد که شدیم کافی شاپ نیمه پر بود و حتی با حساب چند نفری هم که سر پا با هم حرف میزدند جای خالی به اندازه کافی برای نشستن ما بود. بدون نگرانی منتظر نوبتمان ایستادیم. عجله‌ای نبود و من خوشحال بودم طلا  با من است. آن زمان خوردن میلک شیک در تنهایی مثل داستان جالبی بود که برای آینه تعریف کنی. تا نوبتمان برسد چند دقیقه وقت داشتیم، منوی کافی شاپ چیزی برای سرگرم کردن هیچکداممان نداشت و من بی تکلف و از بیکاری مشغول ورانداز دیکران و نگاه کردن به اطرافم شدم ۰

او را که دیدم،  دو سه نفر بعد از ما، از صف عقب افتاده بود و انگار هاج و واج اتفاقات بیرون مانده باشد از پنجره بیرون را نگاه  می‌کرد. مثل من بلاتکلیف بود. آدمی که تکلیفش مشخص است و کاری دارد جلویش را نگاه میکند، آدمهای جلویش را میشمارد و بهشان میچسبد.  او ولی انگار یادش نمی‌آمد برای چه اینجا آمده و مطمئن نبود در این لحظه آیا باید داخل کافی شاپ باشد یا خارج آن. اول رنگ مانتوش نظرم را جلب کرده بود. سبز پسته‌آی روشن! سبز پسته‌ای روشن؟ چه کسی در این دور و زمانه مانتوی رنگی آنهم پسته‌ای روشن می‌پوشد؟؟؟ به خودم یادآوری کردم اینجا ملاصدرا است و من در کافی شاپ ساختمان اسکان هستم. لابد ساکنین اسکان در یک کره دیگری زندگی میکنند که در آن رنگ دیگری بغیر از سیاه و خاکستری هم می‌شود پوشید؟ از روی مانتوی شیکش یک کمر بند پهن را محکم بسته بود که انگار بدنش را به دو نیمه مساوی قسمت میکرد. رو سریش تقریبا از سرش افتاده بود و موهای خرمایی روشنش کاملا پیدا بود. هنوز ورانداز من کامل نشده بود که شاید سنگینی نگاه من را حس کرد. با حرکتی ناگهانی سرش به طرف من برگشت  و برای کسری از ثانیه با چشمانی پرسشگر نگاهم کرد. قبل از اینکه صورتش را ببینم طلا دستم را کشید و من را دوباره وارد دنیای سیاه و سفید آدمهای گرسنه و تشنه و بلاتکلیف کرد. نوبتمان رسیده بود. سفارشمان را دادیم و یک میز تمیز نزدیک به پنجره پیدا کردیم. تازه نشسته بودیم و من طلا را روی صندلیش نشانده بودم که دوباره متوجهش شدم. داشت دنبال میز خالی می‌گشت. دوباره نگاهمان به هم افتاد و گویی افکار من جهت حرکت او را تعیین میکرد، مسیرش را عوض کرد و مستقیم به طرف ما آمد. نگاهش اینبار پرسش نداشت. آشنا بود. ترس برم داشت و ناخودآگاه سرم را با طلا گرم کردم ولی متوجه سایه سبز روشنی بودم که کنار میز روبرویی متوقف شد، کیفش را روی میز گذاشت، روسریش را قبل از نشستن روی موهایش مرتب کرد، صندلی را با آرامشی که انگار هزار سال دیگر فرصت دارد عقب کشید و آرام رویش نشست. خوشحال بودم طلا با من است و میتوانم پشت حرفهای کودکانه‌اش خودم را پنهان کنم. اینبار نوبت سنگینی انکار ناپذیر نگاههای او بود که چشمهای من را از مخفی‌گاه بیهوده‌ای که برایشان پیدا کرده بودم بیرون بکشند. کنجکاو و نامطمئن نگاهش کردم. با لبخندی مطمئن جواب نگاهم را داد و سرش را به زیر انداخت انگار میخواست کتاب نامريي را که جلویش باز کرده بود بخواند. مانتویش را همرنگ چشمهایش انتخاب کرده بود. روسریش دوباره از سرش افتاده بود و زیر نگاه مستقیم من با لبخندی کوچک خودش را با کیف دستی ظریف و سبز رنگش مشغول کرد.

سرم را پایین انداختم و دوباره طلا را بین خودمان حایل کردم. سفارشمان را که آوردند دوباره نگاهمان به هم افتاد. همان نگاه و همان لبخند آشنا، ولی اینبار جسورتر و کنجکاوتر حرکاتمان را زیر نظر گرفته بود. بدون اینکه متوجه شده باشم سفارش او را قبل از ما آورده بودند و او با فنجان قهو‌ه اش انگار سعی میکرد کنترل نگاههای من را در دست بگیرد. دوباره به پناهگاه کوچک خودم لابلای حرفهایمان با طلا برگشتم. امیدوار بودم او فنجانش را سر بکشد و هر چه زودتر از اینجا برود و من به دنیای سیاه و سفید آدمهای بلاتکلیفی برگردم که در آن هیچ نگاه آشنایی منتظر من نبود. او ولی آرام و صبور نشسته بود و نگاههایش را بطور مساوی بین میز ما، اتفاقات پشت پنجره، و فنجان قهوه‌اش قسمت میکرد. مطمئن بودم درست مثل من در همه حال نیم نگاهش به ماست و گاهی هم عمدا به من فرصت میداد بدون اینکه نگاهمان به هم بیفتد نگاهش کنم. مدتی بعد قهوه‌اش را تمام کرده بود ولی از جایش تکان نمیخورد. نگاههایش دیگر مهربان نبودند. انگار آینه‌های کوچکی بودند که کلافگی و بلاتکلیفی من را به خودم برمی‌گرداندند. تصمیم گرفتم دیگر نگاهش نکنم و  تا جایی که میشد خودم را در لیوان نیمه خالی میلک شیکم غرق کنم، ولی بار سنگین نگاهش را هم‌چنان حس میکردم. چند دقیقه بعد سایه سبز رنگ با حرکتی ناگهانی از جایش بلند شد. شمارش معکوس خلاصی من از نیروی جاذبه‌ای که نگاهها را به طرف هم می‌کشد شروع شده بود. فقط چند ثانیه دیگر باید دوام می‌آوردم. ۹، ۸، ۷…داشت فنجان و قاشقش را روی میز مرتب می‌کرد…۶، ۵،… کمربندش را باز کرد و دوباره و محکمتر از قبل کشید و گرهش زد، ۴، ۳، روسریش را برای بار هزارم روی سرش کشید و موهایش را مرتب کرد، ۲، ۱، ۰،  کیفش را برداشت، پشتش را به ما کرد و راه افتاد. دور شدنش را که حس کردم سرم را بالا گرفتم تا رفتنش را از پشت سر تماشا کنم. چند قدم آنطرفتر، پیش از بیرون رفتن از دری که خاطره‌ها را برای همیشه با خود می‌برد، شاید زیر بار سنگین نگاه من،  چرخید و نگاهم کرد.

پارسا میرحاجی، اردیبهشت ۱۴۰۰

Parsa Mirhaji @pmirhaji

Instagram: @pmirhaji

telegram: https://t.me/pmirhaji

Leave a comment