من از جنس طلوع‌ام
.و این زایش من است که صبح را  بیدار کرده‌ است
،صدای من از جنس هیاهوست  
.آنگونه که پرندگان عشقباز در نیمروز بهار میکنند
،لبخند من از جنس زندگی است
.اشتیاقی که خدا را به ارتكاب پرواز بلند بادبادک وادار میکند
،و نگاه من، از شوخ طبعی ستاره‌هاست 
.الماس نادری که در فرسایش هزاران هزار طپش قلب کوچکم، تراش خورده است

من از جنس طلوع‌ام
،و این زایش من است  
.که انگار در کابوس یک عفریت غریب از صبح و از آفتاب جا مانده است

اینجا کجاست؟
و با صدای من چه کرده‌اند؟  
  ،که این هق‌هق مجروح یک حنجر‌ه است -
.که آواز ناخوانده‌اش را سربریده‌اند

اینجا کجاست؟ 
          و نگاه مشتاق مرا از کدام مسلخ آویخته‌اند؟ 
،که به جای چیدن ستاره‌ از آسمان -  
،در پلیدی این شهر سرنگون به تکدی نشسته‌است  
                              و شرم را بر چهره زمانه سنجاق میزند؟

اینجا کجاست؟ 
      و این دست کدام اهریمن است که آرزو را از خیال من ربوده است؟  
            و بی‌رحم و بی‌گدار -  
                   روزنه‌های امّید مرا از هر چهار سو
با آخشال پر کرده است؟  
 
،من غروب را با خستگی پاهای کوچکم میشناسم 
       که در تعقیب تصویر لرزان خوش‌بختی  
،‌از هرات تا تهران دویده‌اند
 تا لبخند مطهر کودکانه‌ام را
،که از جنس طلوع‌های رنگ باخته‌است -
،و زنگارهای فراگیر
                   ،آینه‌های شکسته
،افسوس پایدار
       از چنگال آنها که پروانه را سهم گلوله میدانند  
.نجات دهند

من با کدام فریاد و با کدام تکان و با کدام تیغ تیز
      این عفريت نابکار را  
،که به جای آب زندگی میخورد -
،و به جای هوا رویا می‌بلعد  
 از کابوس کریهی که هستی مرا فرو برده است
بیدار کنم؟

پارسا میرحاجی. جمعه ۲۸ ماه می ۲۰۲۱. بهار ۱۴۰۰

Parsa Mirhaji @pmirhaji

Instagram: @pmirhaji

telegram: https://t.me/pmirhaji

Leave a comment