من باران گریه ام را در چشم شب میبارم
این کور سوی سرد منم،
انتظار یخزدهای در محاصره زمستان،
آتشکدهای بیهیمه، انباشته از دود و گداز
و هزار سال خاموش که در خیال شعله مانده است.
این زخم منم،
لبریز از تکه تکههای روح، درد مستمر، پینههای قهر…
که در جستجوی التیام،
از ابر مهاجر نوشدارو میطلبد.
ستارههای من کو و این خاکستر نرم،
بستر مرگ کدام تپش، کدام عشق و کدام آتش است؟
من، باران گریهام را در چشم آسمان باریدهام،
براین خیره سرد، چمبر زده بر صورت شب
شاید فردا التهاب مبرم آسمان ترک بردارد،
رگبار و خورشید در هم آمیزد
و رنگین کمان از شکار این بغض متراکم بازگردد…
پارسا میرحاجی
۹ بهمن ۱۴۰۰
Leave a comment