این داستان واقعی است. تنها اسامی ساختگیاند
آخرین خانه دانشجویی من توی یکی از کوچه پس کوچه های خیابان کارگر بود. بسیار نزدیک به بیمارستان شریعتی، جایی که هم کار میکردم و هم دانشجویی. صاحبخانه من خانم و آقای اردکانی بودند که طبقه بالای من مینشستند و من طبقه پایین را داشتم که با یک در و پنجره بزرگ که به یک باغچه قشنگ باز میشد. آقای اردکانی ۹۰ سالش بود، قدبلند و خوش تیپ و بسیار خوش صحبت و سرد و گرم روزگار چشیده بود. از هر چیزی خاطرهای داشت و کتابی خوانده بود. با من که حرف میزد آنقدر من محو چشمهای آبی آسمانیاش میشدم و لبخند شیرینی که چاشنی همه حرف و حدیثهایش بودند، که هیچ کدام از هزار داستانی که برایم تعریف کرده بود را یادم نیست. فقط آبی چشمها و لبخندی که با هیچ خاطرهای محو نمیشد. خانم اردکانی ۸۰ سالش بود. ریز اندام و لاغر بود و بسیار کم حرف. از نگاههای پرسشگر و ناباورش بیشتر از زبانش استفاده میکرد و لبخند نمیزد. بد عنق نبود، همیشه بسیار مودب، ولی کمی اخمو بود و مغرور، و انگار یک سایه کم تحمل بود که فقط موقع عتاب به پیرمرد برای پر حرفیاش، یا سر سفره شام وقتی غذا تعارف میکرد وجودش را میشد حس کرد. همه صحبتهای ما را ولی از آشپزخانه دنبال میکرد و همه خطاهای حافظه پیرمرد را از راه دور و یک به یک به رخش میکشید. با من مهربان بود ولی سخت گیر. هر وقت خانه بودم پایین میآمد و با لحنی ناراضی به من یادآوری میکرد که خودش یا آقای اردکانی دارند میروند حمام تا مواظب باشم همزمان حمام نرویم. یک آب گرمکن برای دو طبقه داشتیم، کوچک بود و نمیکشید. با اینکه یک نفر تنها بودم، تمام طبقه اول خانهاشان را به من داده بودند چون دانشجوی پزشکی بودم و آنها تنها. دختر کوچکترشان توی یکی از موزه های آمستردام کار میکرد و پسر بزرگتر در آمریکا. کسی مراقبشان نبود و من را به جای پسر و پرستار و پزشک و سنگ صبور خانواده گماشته بودند. خیلی وقتها خانه که میرسیدم آقای اردکانی را میدیدم که از پشت پنجره طبقه بالا منتظر آمدن من است تا آخرین شعر قشنگی را که خوانده است با لهجه و صدای قشنگترش برایم بخواند، و خبرهایی که آنروز شنیده را به حوادث دوران سربازی خودش وصل کند. هنوز اتاق خودم نرفته میرفتم بالا چون میدانستم ساعتهاست تنها و منتظر نشسته است و هزار حرف و حدیث برای گفتن دارد. توی یک دفترچه کوچک نوت برمیداشت و یا از روی نوتهایش تعریف میکرد. صحبتهایمان ولی کوتاه بود و مختصر، درست به اندازه حوصله آن روز خانم اردکانی. یاد گرفته بودم که کمی بعد از یک چای و کمی شعر و درست قبل از شروع غرولندهای خانم اردکانی که به شوهرش یادآوری میکرد من دانشجو هستم و برای خودم کار و زندگی دارم، برگردم به خانه خودم. روزهای تعطیل و تنبلی تابستان، از اتاقم که رو به حیاط باز میشد، آقای اردکانی را تماشا میکردم که با پیژامایی که مطمئن بودم خانم اردکانی برایش دوخته است شلنگ به دست دور گلها و درختهای باغچه میچرخد و با حوصله تمام برایشان قصه شاه پریان تعریف میکند. گاهی فکر میکردم من هم لابد یکی از همان درختچه های باغچه هستم برایش.
این بود تا عید سال آخر دانشگاه. من دو سه ماهی بیشتر از انترنیام نمانده بود و آخرین دورهام در بیمارستان روانپزشکی روزبه بود. برای تعطیلات عید میخواستم بروم خوی. برای خداحافظی و تبریک زود هنگام عید که پیششان رفتم خانم اردکانی دستم را گرفت و گفت شام پیش ما بمان. این دومین بار در دو سال و اندی بود که از من برای شام دعوت کرده بود. بار اول همان هفته اول آمدنم بود به بهانه آشنایی با همدیگر و خانم اردکانی با مهارت تمام لابلای شجرهنامه خانوادگی و طرز آشناییشان که آقای اردکانی سر شام برای من تعریف میکرد، مختصر و مفید به من فهماند که احتیاجی به پول من ندارند و برای اینکه تنها نباشند خانه را به من اجاره داده اند، چه ساعتی میخوابند، ساعتهایی که برای حمام گرفتن من مناسبتر است و از چه ساعتی به بعد انتظار کوچکترین سروصدایی در خانه را ندارند و خودتان تا آخرش را بخوانید.
از شام آنشب ولی چیز زیادی یادم نمانده، بغیر از عجلهای که برای برگشتن به اتاقم داشتم برای آماده شدن، و سفر عید. باید چمدانم را میبستم… ۰
بعد از تعطیلات عید که برگشتم تهران متوجه شدم که خانه خالی است و چراغها خاموش. کمی تعجب کردم ولی اهمیتی ندادم. همه چیز سر جایش بود. فکر کردم لابد مسافرت جایی رفتهاند؟ دو سه روز بعد توی حیاط بیمارستان شریعتی داشتم راه میرفتم که یک خانم شیک پوش و قد بلند، بین ۳۰-۳۵ ساله جلویم را گرفت و از من پرسید دکتر پارسا شما هستید؟ من فقط یک نگاه به صورت این خانم ناشناس لازم داشتم تا چشمهای آبی آسمانی آقای اردکانی را پیدا کنم که با نگاه پرسشگر و نگران خانم اردکانی منتظر جواب من بودند. ناگفته میدانستم که این باید همان دختر آقای اردکانی، ”شیوا“ باشد که از آمستردام برگشته است. ولی چرا الان؟ و چرا در بیمارستان شریعتی دنبال من میگردد؟ در چند دقیقه بعدی متوجه شدم که شب عید خانم اردکانی به دلیل خونریزی داخلی به اورژانس بیمارستان شریعتی منتقل میشود. کنسر روده بزرگ داشته و مدتها از درد و انسداد و همه عوارضش رنج کشیده و به روی خودش نیاورده بود، از شرم و از ترس. در دو هفته ای که من نبودم عملش کرده بودند برای رفع انسداد و خونریزی ولی سرطان چنان پیشرفته بوده و مثل خوره همه جای آن بدن نحیف را خورده بود که عملا هیچ کاری برایش نتوانسته بودند بکنند. شیوا قبل از اینکه داستان مادرش را تمام کند به گریه افتاده بود که پدرم همهاش از من میخواست شما را پیدا کنم شاید شما کاری از دستتان برای مادرم بربیاد؟ و اینکه پدرش به همه پرستارها و دکترهای بیمارستان شریعتی گفته که صاحبخانه شماست! ۰
دو روز بعد خانم اردکانی فوت کرد و من برای اولین بار گریههای پیرمرد را دیدم که ایستادن نمیشناخت. تمام روز از چشمهایش اشک میریخت و لبهایش انگار شعری بیصدا به زبانی غریب را بخوانند تکان میخورد. مراسم عزاداری بسیار مختصر بود و من تمام هفته را با شیوا و آقای اردکانی دنبال کارهای کفن و دفن و مراسم و غیره بودم. فامیل داشتند ولی آقای اردکانی حاضر نبود پیش کسی بماند و میخواست برگردد خانه خودش. تنها هم نمیشد گذاشتش چون افسرده شده بود و با سرعت دیوانه واری دچار زوال حافظه و دمانس. من آن روزها ماشین نداشتم. مجبور شدم ماشین خواهرم را ازشان قرض کنم آن چند روز تا بتوانیم همه جا پیرمرد را با خودمان ببریم و بیاوریم. هزار جور خاطره از آن چند هفته بعد از مرگ خانم اردکانی دارم با پیرمرد. ضربه روحی و افسردگیش آنقدر شدید بود که تمام اتفاقات چند روز گذشته یادش رفته بود. نمیدانست و قبول نمیکرد که زنش مرده است. به دنبال هر صدایی راه میافتاد و از خانه بیرون میرفت دنبال خانمش بگردد، بیآنکه راه برگشت را پیدا کند. یادش نمیآمد کجا زندگی میکند. مجبور شدیم درهای خانه را قفل بزنیم تا از خانه بیرون نرود. یک روز که از سر کار برگشتم دیدم توی حیاط تنها نشسته و من را که دید بلند شد و گفت خوب شد به موقع آمدی، من چای دم کردهام ولی خسته ام و نمیتوانم بروم بالا، لطفا برو و برای هر دویمان چایی بریز. من هم حسب الامر بالا رفتم و وارد آشپزخانه که شدم دید بوی گاز همه جا را گرفته. پیرمرد پیچ گاز را باز کرده بود بدون اینکه روشنش کند و یک قندان پر را روی گاز گذاشته بود و خودش آمده بود توی حیاط منتظر من، به خیال اینکه چای درست کرده است برای هردویمان. یک روز موقع غروب، مثل همیشه که رفتم پیشش با دستش افق را نشانم داد و گفت زهره را امروز دیدم که با خورشید غروب کرد. فکر میکنی فردا موقع طلوع برمیگردد؟ زهره اسم خانم اردکانی بود. انگار زهره با مرگش روح آقای اردکانی را هم با خودش برده بود و جسمش را سرگردان و بی پناه جا گذاشته بود که از خستگی یک جستجوی بیسرانجام از پا درآید. آقای اردکانی هر روز بچه سال تر میشد و فقط خاطرات بسیار دور دوران بچگیاش یادش مانده بود. دیگر شیوا را هم نمیشناخت و فکر میکرد مادرش است! از شیوا میترسید که سرش داد خواهد کشید و زیر گوشی به من میگفت اگر زود نخوابد مادرش عصبانی خواهد شد. شیوا هم با خنده ای آمیخته به گریه خاطرنشان میکرد که اگر پسر حرف شنوی باشی، امشب کتکت نمیزنم.۰
من که آن روزها انترن روانپزشکی بودم و از علم و سواد جناب آقای دکتر کوهکن مطمئن، وقت گرفتم که پیشش برویم شاید درمانی برای افسردگی و دمانس پیشرونده آقای اردکانی پیدا کنیم و لااقل کمی سرعت زوال این پیرمرد را کمتر کنیم. وقتش که شد ساعت ۶:۳۰ دقیقه عصر بود. تاکسی گرفتیم و سه نفری راه افتادیم به طرف مطب خصوصی آقای دکتر کوهکن. نوبتمان که شد من شرح مختصری از تاریخچه و مشاهدات بالینی خودم را دادم و با اینکه میدانستم مرا میشناسد یادآور شدم که انترن خودشان در بیمارستان هستم. آقای دکتر ولی صحبتم را قطع کرد و از من پرسید شما چه نسبتی با بیمار دارید؟ من هم در جواب ضمن معرفی دختر آقای اردکانی، گفتم که دوست خانوادگیشان هستم و چون دخترشان تهران زندگی نمیکنند و کسی و جایی را نمیشناسند، برای کمک اینجا هستم. دکتر کوهکن از من خواست اتاق را ترک کنم و بیرون منتظر بنشینم.۰
نیم ساعتی گذشت تا در مطب باز شد و در کمال تعجب من دختر آقای اردکانی با عجله از اتاق بیرون آمد و از من خواست بروم تو و کمک کنم پدرش بیاید! داخل مطب دکتر کوهکن یک تکه کاغد جلوی من گذاشت که با اسم چند دارو خط خطی شده بود و با بی میلی دستورات لازم را به طور مختصر به من توضیح داد. بیرون که امدیم شیوا بدون اینکه یک کلمه با من حرف بزند یا سئوالی از من بکند منتظر ماند تا ماشین را بیاورم و راه بیفتیم بطرف خانه. رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود و من منتظر ماندم شاید خودش توضیحی برای رفتار عجیبش بدهد؟ من تا آن لحظه از آقای اردکانی درست مثل پدر بزرگ خودم مواظبت کرده بودم و آنقدر در آن سه چهار هفته با همدیگر گریه کرده بودیم و دنبال کارهای خانم و آقای اردکانی دویده بودیم که شیوا درست مثل خواهر بزرگتر خودم با من رفتار میکرد. وسطهای راه برگشت بودیم که بعض شیوا ترکید و با گریه و عصبانیت از من پرسید این مرتیکه کثافت را از کجا پیدا کردی من و بابام را آوردی پیشش؟ بعد در حالیکه دست پدرش را دست گرفته بود شروع کرد به گریه… تمام خستگی ها و افسردگیهای آن سه هفته اشکش را آنقدر در نیاورده بود که این نیم ساعت تاریک. من نمیدانستم چکار باید کرد؟ چند باری خجالت زده و سردرگم پرسیدم چه شد مگر؟ چه اتفاقی توی مطب افتاد؟ شیوا ولی نمیخواست حرف بزند. فقط گفت میخواهد برگردد خانه. پنجره عقب ماشین را باز کرد و نسخه دکتر کوهکن را از لای پنجره بیرون انداخت و به باد سپرد. من تمام راه را ساکت ماندم. فردا صبح قبل از اینکه راه بیفتم بیمارستان شیوا توی حیاط منتظرم بود. معذرت میخواست و گفت که تمام شب از ناراحتی نخوابیده و متاسف بود که با من رفتار تندی داشت. از قرار معلوم دکتر کوهکن لابلای شرح حال گرفتن از آقای اردکانی در مورد خانواده و خود شیوا سئوالهایی پرسیده که اول به ظاهر طبیعی و جزیی از شرح حال بیمار به نظر میرسیده ولی کم کم موضوع به زیبایی و هیکلش ختم شده و اینکه تهران پیش چه کسی میماند و کجا میخوابد و پیشنهاد اینکه اگر بخواهد میتواند کلید آپارتمانش را تا هر زمانی که لازم باشد در اختیارش بگذارد. خودتان حدیث مفصل بخوانید از این مجمل.۰
من زبانم بند آمده بود، از خجالت و از سرافکندگی. از عصبانیت و از ناباوری. مگر میشود؟
چند روز بعد، آقای اردکانی تب کرد و التهاب ریه. چند هفته بعد هم بالاخره زهره را پیدا کرد و رفت.
پارسا میرحاجی، نوامبر ۲۰۲۰

Leave a comment